|
زندگی گذشته و حال کرگدنی که با امارات ایرلاین پرواز کرد
|
فعلا همین
این روزها حالمان خوب است! دلیل غیبتمان همین حال خوبمان است و بس.داریم لذت می بریم از زندگی و تنها چیزی که کم داریم این است که شبها با نوازش ضعیفه بخوابیم و صبح ها هم بوسه ضعیفه از خواب بپریم و بهش فحش بدهیم. تا اطلاع ثانوی پستی در این وبلاگ نخواهید دید مگر اینکه حالمان دوباره بد شود یا اینکه بهتر شود!
بابا به مولا سر پا نمی شود شاشید. هرچقدر هم سعی کنی نمی شود که نمی شود. البته بماند که ما حتی سعی هم نخواهیم کرد. از همه بدتر این است که در حین این کار ممکن است دوستت بیاید و کنار تو شروع کند به این کار و خصوصی ترین عضو بدن را ببیند. حالا ما این همه حساسیم وگرنه خیلی از دوستانمان ایرانی و غیر ایرانی همه سر پا کار خودشان را می کنند. شاید ما هم بعد یک مدت برایمان طبیعی شد دیده شدن اعضای خصوصی بدنمان.
جدا از مساله خلا، مساله غذا هم فکر ما را مشغول کرده. بعضی وقت ها بدجوری لذت می بریم از غذاهای آماده ای که می خریم. ولی خودمانیم بین همه آنها پیتزایش یک چیز دیگر بود انگار. وقتی داشتیم آن را می خوردیم انگار دیگر زن داشتن یا نداشتن (رجوع شود به پست قبل) برایمان مهم نبود. اصلا یک کاری می کنیم. با یکی از این کارکنان پیتزا دومینو رابطه جنسی برقرار می کنیم و مخش را می زنیم برایمان پیتزا بیاورد همه اش. اینجوری هر پیتزایی که می آورد ما 11 دلار سود می کنیم. 10 تا پیتزا که بیاورد ما هم می بریمش ساختمان wentworth دانشگاه. آنجا یک چیز 30-40 دلاری می خریم برایش کلی هم حال می کند. تازه جمعه شب ها هم می رویم خانه اش. فردایش هم می رویم حمام و گردش و ... زیبا، جادار، مطمئن و البته باصرفه!!! دوست دختر از این بهتر؟؟؟
پ.ن.: کلی حال کردیم با دیدن تصاویر و فیلمهای امروز فیس بوک و یوتیوب! ایول!
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
بعضی ها همیشه خوشحالند. بعضی ها پرحرفند. بعضی ها باهوشند. بعضی ها زرنگند. بعضی ها خوش شانسند. بعضی ها پولدارند. ما هیچ کدام اینها نیستیم. اما بابت اینها زیاد آنفلانجایمان نمی سوزد. آنفلانجایمان بیشتر از این می سوزد که بعضی ها ساده خوشبخت می شوند:
- پسر تازه از سربازی آمده بود. دختر زیباروی همسایه با چادر گل گلی و آش نذری پشت در ایستاده بود... (http://www.the-eleven.blogfa.com)
برنامه فوتبال دانشجوهای پی اچ دی و اساتید محترم این هفته به هم خورد. تنها بهانه برای فعالیت بدنی مان! امیدواریم برنامه فوتبال خوابگاه به هم نخورد وگرنه دوباره تمام شنبه و یکشنبه را خواهیم خوابید. اگرچه مارک گفت در فیس بوک برایم پیغام می گذارد ولی چندان به او اعتماد نداریم. کافی است دختران تصمیم بگیرند بروند حمام آفتاب بگیرند کنار دریا. آنوقت او هم عطای فوتبال را به لقای دوستان ناجنسش می بخشد. اینطور نمی شود ما هم از این دوستان ناجنس و چه بسا بدجنس می خواهیم!
----------------------------------------------------------------------------------
* تا به حال 2000 دلار خرج کرده ام. 2000 دلار دیگر هم دارم. هر ماه هم پول می گیرم. اما نمی دانم 200 دلاری چه رنگی است!
-------------------------------------------------------
بعد از پست نوشت: انگار این *نوشت ما اندکی مسأله ساز شده است. کسانی که با مخارج اینجا آشنایی داشته باشند می دانند 2000 دلار نه نشانه پولداری نیست اگر نشانه بی پولی نباشد. انگار با این جمله نتوانستیم منظورمان را بیان کنیم. پس مستقیم می پرسیم (اه! آی کیوی خوانندگان ما هم به خودمان رفته!). منظورمان این بود که چرا ما تا به حال 200 دلاری ندیده ایم!
هیچ وقت دوست نداشتم از سیاست و این حرفها در اینجا چیزی بگویم. قصد نداشتم این مورد را اینجا باز کنم. ولی چیزهایی می بینم در اینترنت که حالم بد می شود. احساس می کنم مردم ما هنوز آنقدر که باید و شاید رشد اجتماعی نکرده اند و این بگیر و ببندها نتیجه همین عدم رشد و بلوغ اجتماعی است. باید پذیرفت کسانی که در فیس بوک رفت و آمد دارند و کامنت می گذارند، عمدتا از بدنه تحصیل کرده و به اصطلاح نخبه اجتماع هستند. اما وقتی همین بدنه رفتارشان با دکانداران دین و مذهب یکی است (البته از طرف مقابل آن) با خود می گویم حیف آن آدمهایی که کشته شدند و اینها ادعای پرچمداری خون آنها را دارند. من هم طرفدار جدایی دین از سیاست هستم. من هم طرفدار کله پا شدن حکومت فاشیستی هستم. اما این دلیل نمی شود که خودم هم فاشیستی برخورد کنم. چه خوب گفت "ادب مرد به ز دولت اوست". وقتی کسی تفاوت حکومت سکولار و حکومت لائیک را نمی داند و بقیه را به باز کردن چشمشان دعوت می کند و می گوید بدبختی ما از دین و از قرآن است نمی دانم بخندم یا گریه کنم. افراط و تفریط انگار خاصیت مردم ماست. تحصیل کرده و تحصیل نکرده ندارد. با حکومت لائیک به همان سمتی می رویم که حکومت اسلامی رفت. با برخورد ضد دینی همان عایدمان می شود که با برخورد دینی. هنوز نتوانسته ایم بپذیریم عقیده هر کس برای خود و به جای خود محترم است. هنوز نمی توانیم تحمل کنیم که کسی برخلاف خواست ما چیزی بگوید اگرچه ادعای آزادی خواهی و دموکراسی داریم. هنوز عده زیادی هستند که به صرف غیر مذهبی بودنشان تصور می کنند باید ضد مذهب باشند و به بقیه نیز بقبولانند که مذهبی بودن اشتباه است. منظورم همانهایی است که اگر روزه داشته باشی عقب مانده تصورت می کنند. منظورم همانهایی است که مدام تکرار می کنند "مگر ندیدید در این سی سال اسلام چه بلایی به سر ما آورد". برادر من! خواهر من! دین بر سر شما چیزی نیاورد. شما و پدرانتان (30 سال پیش) بودند (اگرچه همه شان الان انکار می کنند) که این بلا را به سر خود آوردی. 4 سال پیش همینهایی که الان کروبی را قهرمان می دانند، مسخره اش می کردند که با وعده 50 هزار تومان می خواهد رأی بخرد. بلا (احمدی نژاد) را 4 سال پیش آوردی که گذاشتی ایشان رئیس مملکتت شود. این آدمها کشته نشدند که دوباره فاشیزم (این بار از نوع ضد دینی) حاکم جامعه شود. عزیزم شما معنای آزادی را نفهمیده ای! برادر من، تو که می گویی همه کشورهای پیشرفته لائیک (!!!) هستند کجا سیر می کنی؟ به صرف اینکه با موج حرکت می کنی و 4 تا کلمه بلغور می کنی فکر کرده ای بزرگ شده ای و می توانی نسخه ببیچی برای مملکت. به قول "محسن رضایی" مشکل این است که "شما فکر می کنید متخصص همه چیز هستید"، فلسفه، علوم سیاسی، هنر، موسیقی، ... نسخه پیچیدن کار پزشک است و تو مأمور اجرای نسخه برای بهبود خودت و وضعیت مملکتت. حالا که اکثریت غریب به اتفاق مردم می دانند جدایی دین از سیاست لازم است می خواهید این جدایی را تبدیل به دشمنی کنید؟ در همین کشورهای سکولاری که ندیده و نشنیده به آنها می گویی لائیک به همه جمعیت های مذهبی سالانه بودجه ای تخصیص داده می شود از طرف دولت تا مردم بتوانند به عقاید مذهبی شان برسند. برادری که آرزوی حکومت لائیک را داری، تو که از گشت ارشاد عصبانی می شوی، آیا فکر نمی کنی که کشف حجاب هم نقطه مقابل آن است؟ فکر نمیکنی که این همانقدر آزادی خواهرت و مادرت را محدود می کند که آن!؟ برادر من، خواهر من! تو که به این راحتی به مقدسات من و جمعی دیگر توهین میکنی و به خود حق هم میدهی، چطور موضعگیری می کنی که ایران همه مسلمان نیستند پس لازم نیست از رمضان و قرآن اسم بیاوری. چطور به همدیگر ولنتاین را تبریک می گوییم (ما هم اگر کسی را داشتیم ولنتاین را تبریک میگفتیم، بد که نیست) آنوقت نوبت رمضان و قرآن که شد فحش میکشی به سر و رویمان!؟
اینجایی که ما هستیم اگر جرأت داری به مذهب کسی بی احترامی کن، آنوقت میبینی قانون سکولار چه بلایی به سرت می آورد. آنهایی که دم از تحزب و تکثر می زنید! شما که هنوز نمی توانید تکثر را در توده های اجتماعی بپذیرید که قدرتی را نصیب کسی نمی کند چطور دم از تحزب و تکثر در سیاستی می زنید که ورود به آن افزایش قدرت و قدرت طلبی است؟ شما که مخالف ضعیف را تحمل نمی کنید، چطور می خواهید فردا مخالف قدرتمند را تحمل کنید (البته یک راهش برای آینده شما این است که مخالانتان را مجبور به اعتراف کنید، مجبور کنید که بگویند اشتباه کردیم، ما غلط کردیم مذهبی بودیم، اصلا مذهب توهم است!!!)؟؟؟ اگر همین افراد با همین روحیه بخواهند سرنوشت این حرکت مقدس را رقم بزنند نهایتش می شود همین چیزی که الان هست. آنوقت سی سال بعد فرزندانشان فکر می کنند سی سال قبل چه بهشتی بوده و این پدران نا اهل، با دست خود میوه ممنوعه را چیده اند و به زمین سقوط کرده اند و خودشان هم دائم انکار می کنند که در چنین جنبشی حضور داشته اند.
چند وقت پیش مقاله ای را از عطاءالله مهاجرانی (الهی که قربان آن تون صدایش شوم) می خواندم که گفته بود "سی سال پیش ما می دانستیم چه چیز نمی خواهیم اما نمی دانستیم چه می خواهیم حالا مردم می دانند چه می خواهند" اما داریم به این نتیجه می رسیم که هنوز هم همان مشکل 30 سال پیش پابرجاست. هنوز هم این مردم فقط به این فکر می کنند که این حکومت را نمی خواهند. هنوز آنقدر تفاوت بین اجزای تشکیل دهنده این موج وجود دارد که با کوچکترین تلنگری این جنبش از هم می پاشد. دو نفر که تا دیروز در کنار هم به یک هدف سنگ پرتاب می کردند، فردا می توانند همدیگر را تکه و پاره کنند آن هم به جرم عقیده (دقیقا جنس جُرم یکی است عطا جان!). منتها این بار می ترسم اول از همه تو را بگیرند که چرا هم اسمت و هم فامیلت عربی است، نکند مسلمانی! هنوز هم جهلی که مهندس بازرگان سی سال پیش از آن می ترسید در مردم هست. منتها این جهل پوسته خودش را عوض کرده. هنوز هم حسرت می خورم چرا نگذاشتم گاز اشک آور به راحتی وارد حلقومم شود، یا چرا گذاشتم باتوم از 5 سانتی کمرم رد شود، آنوقت من هم می توانستم ادعای مالکیت حرکت را بکنم. آنوقت می توانستم بگویم بقیه نمی فهمند. عطا جان، آن کس که نداند و نداند که نداند، در جهل مرکب ابدالدهر بماند!
حالا ما این همه ور زدیم. ولی مطمئن هستیم کسی با خواندن این متن نظرش عوض نمی شود چرا که "تربیت نا اهل را چون گردکان بر گنبد است". با دوستم صحبت می کردیم در مورد نحوه برخورد مردم با یکدیگر در اینجا. دوستم گفت در ایران هم اگر وضعیت اقتصادی خوب باشد و مردم ناراحتی عصبی نداشته باشند همه خوش برخورد می شوند. من اما گفتم "مشکل ما ایرانی بودن ماست. اگر عبوس و بداخلاقیم بیشترش مربوط به ذاتمان است". دارم به این نتیجه می رسم که افراط و تفریط هم جزء ذات ایرانی است.
واقعا جالب است. در ایران که بودیم وقتی می گفتیم روزه ایم یک جوری نگاهمان می کردند که انگار چقدر عقب افتاده ایم (چیزی نمی گفتند البته، دستشان درد نکند). اما حالا اینجا وقتی کسی از ما می پرسد روزه ای و می گوییم نه، باز هم یک جوری نگاهمان می کند و با تعجب می پرسد چرا؟ تازه جالب تر اینکه یک دختر بنگلادشی هست اینجا که حجاب و از این حرفها ندارد ولی دارد روزه میگیرد.
امروز را گرفتیم تخت خوابیدیم تا ساعت 7 بعد از ظهر. با استادمان هم که قرار داشتیم ساعت 2:30. ساعت 1:30 ایمیل زدیم که نمیتوانیم بیاییم کار داریم. اما یک خوبی داشت این حرکتمان. آن هم اینکه خستگی دو روز قبل درآمد از تنمان. از این به بعد تصمیم داریم برای خودمان تعطیلات میان هفته ای بگذاریم و چهارشنبه ها را تا ظهر بخوابیم عوضش دو روز قبل و دو روز بعدش را مثل سگ کار کنیم. اینجوری کلی بهتر است.
دانشگاه هم گفت که پولت را فردا می ریزیم به حسابت. بالاخره داریم پولدار می شویم. دیگر کفگیرمان به ته دیگ خورده بود و فقط 300 دلار در حسابمان داشتیم. اگرچه از آنچه که انتظار داشتیم خیلی دیرتر شد ولی به موقع رسید. خیالمان از این بابت راحت گردید. اگرچه اصلا احساس نگرانی هم نمیکردیم و به آنفلانجایمان هم نبود. فکر کنم تأثیر قرصها باشد که حتی نگران این موضوع نبودیم.
کم کم داریم عادت می کنیم به تنهایی و به اینکه خودمانیم و خودمان. بالاخره شروع کردیم به خواندن مقاله جات و کتب محترم و محترمه. اما هنوز یک جاییمان می لنگد. نه پایمان نیست، انگار دلمان است که آن هم مهم نیست. منتظریم هنوز پولمان را بریزند به حسابمان. خوابمان هم تا حدودی تنظیم شده است اما هنوز درگیریم با خودمان. هنوز گشادیمان می شود صبح ها از خواب بلند شویم. اوقاتی که در دانشگاه هستیم به ما خوش می گذرد اما در خوابگاه که تنهاییم و بیکار، بیشتر یاد تنهاییمان می افتیم و قمباد می گیریم و همه زمانمان را به خواب می گذرانیم.
در اولین فرصت که دانشگاه برایمان پول واریز کند می رویم پی خانه می گردیم تا شاید اوضاع بهتر از این گردد. اینجا به مزاج ما چندان سازگار نیست. پولهایمان دارد ته می کشد. تقصیر خودمان است، گفتیم بیشتر دلار بخریم ولی مثل بچه آدم این کار را نکردیم. حالا افتادیم به این روز. اشکال ندارد، آدم می شویم و دفعه بعد از این غلطها نمیکنیم.
دیگ هم هیچ خبری نیست. فقط اینکه کرگدن اصلاً در مود نیست! عدم فعالیت ما را به حساب وقت کم یا معرفت کم نگذارید. این روزها ما حوصله خودمان را هم نداریم چه برسد به شما!
دیدی که چه شد و چطور شد. حتی اگر تو فکر کنی که من کم کاری کردم و نشد باز هم خیالی نیست. مهم این است که نشد آنچه می خواستیم. من به چیزی جز تو فکر نمیکردم ولی تو برایت چیزهای دیگری هم مهم بود که همانها شد بهانه ای برای نشدن! خودت می دانی چه چیزهایی. نگو مقصر نیستی چون بی تقصیر هم نیستی. نگو انتظار این حرفها را نداشتی چون تنها بدون این پیش آمدها حق داشتی انتظار این حرفها را نداشته باشی. خنده دار است که با خودم بحث می کنم! جلوی تو لال می شوم. نمی توانم به خودت بگویم ارزش تو برای من بیشتر است از عدد و رقم. نمی توانم به خودت اعتراض کنم که چرا حرف مرا باور نمی کنی. نمی توانم بگویم چرا باید مرا باور کنی. فقط می گویم کاش تحمل سختی هایی را داشتی که قرار است وجود داشته باشد. اینها که می گویم اتهام نیست. به خدا همه التماس است.
مثل بچه ها شده ام. حسودی می کنم وقتی بقیه را میبینم که کسی را دارند که نگرانشان است و چشم انتظارشان. که لحظه شماری می کنند برای شنیدن صدای هم. که هم اعداد و ارقام و هم فاصله ها را زیر بار دلشان خرد کرده اند. حسودی می کنم که چرا ... باز هم بیخیال. اگر هم زیر یک سقف بودیم باز هم صبح تا شب که نمیدیدمت دلم برایت تنگ می شد. این که به فاصله چند هزار کیلومتری یا چند صد کیلومتری یا چند متری ربطی ندارد. این رسم فاصله است که به مقدار آن هم ربطی ندارد. اگر همین الان اینجا بودی مث بچه ها میدویدم و بغلت می کردم و ای کاش خجالت نمی کشیدم که بگویم که گریه هم می کردم.
با خودم می گویم چه می شد اگر من این حرفها را می توانستم بزنم. چه می شد اگر زبانم لال نمی شد وقتی با تو حرف می زنم؟ چه می شد اگر به تو تمام حرف دلم را می گفتم و تو هم تمامش را. نه من خجالت می کشیدم و نه تو در تایید تک جمله "دوستت دارم" جواب یک کلمه ای "می دانم" را میدادی. از خودم می پرسم من پرتوقع هستم که انتظار دارم همه آنچه را که در دلم هست با تک جمله من خوانده باشی؟ یا نکند تو کم حرفی که همه حرف مرا خوانده ای و فقط همان یک کلمه را می گویی؟
اما می دانی چیست؟ اینها هیچ کدام مهم نیست. من هنوز هم منتظرم. می دانم که باید خیلی بیش از اینها منتظر بمانم. برای آن وقتی لحظه شماری می کنم که دوباره تو را ببینم. برای آن وقتی لحظه شماری می کنم که دیگر فاصله ای نباشد. آن لحظه ای که یکبار دیگر دستت را گرفته ام اما اینبار آن را رها نمی کنم. آن زمانی که بگویی برای منی و بس. بگویی که برای من می مانی حتی اگر فاصله ها از آن چیزی که الان هم هست بیشتر شود. لحظه شماری می کنم برای وقتی که این احساس برزخی را به خودت بگویم بدون آنکه خجالت بکشم. مهم نیست که خرد می شوم. مهم نیست که طرد می شوم. مهم نیست که وارد راه بی بازگشت می شوم. مهم نیست که حامیان همیشگی ام را از دست می دهم. باز هم بیخیال! فقط برای آن موقع لحظه شماری می کنم که باز هم ببینمت. آیا روزی می رسد که آن لحظه بیاید؟
این روزها در بیکاری (بهتر است بخوانید بیحالی) مفرط می گذرد و تنها کار مفیدی که انجام می دهیم خواب است و بس.
برای امشب همین مقدار بس است یا باید برویم سر در لانه خود کرده و بخوابیم و یا در اینترنت گردش کنیم. اگر فردا حس و حالش بود، بهتر است در شهر گردش بنماییم. از این حالت شاهستی که در آمدیم!
تا به حال از خود پرسیده اید که کرگدن تا حالا چه می کرده است و کجا بوده است (بی ادب! تربیت داشته باش، کدوم گوری بودی عنی چی، چه غلطی میکردی یعنی چی؟)؟ حتماً که نه! مگر مهم هم بوده است. راستش را بخواهید خودم هم تا به حال به این موضوع فکر نکرده بودم.
به هر حال ما داستان این غیبت صغری را می گوییم، میخوای بخون میخوای نخون! کلاً زندگی ما در این مدت به دو قسمت عمده تقسیم می شد. یک - دوران کرمان و دو- دوران سیدنی
یک- دوران کرمان
یک دفعه به سرمان زد به جای اینکه این همه بیکار در خانه بنشینیم و سماق بمکیم و آتش به جان خودمان و خانواده مان بزنیم، برویم سراغ یک لقمه نان! آن هم از نوع روغنی! برای همین هم با یکی از اساتید سابقمان در کرمان تماس برقرار نموده و از وی خواستیم برای ما اگر کاری دارد بگوید، آن موقع البته ما حاضر بودیم به عنوان آبدارچی مخصوص ایشان هم کار کنیم. خلاصه او هم خواست و ما رفتیم در کرمان ساکن شدیم کاریدیم (کار نمودیم تا همین حدود یک ماه پیش). طی این مدت سرمان آنقدر شلوغ بود که نمیشد سرمان را بخارانیم (حتی جاهای دیگری از بدنمان هم بود که نمیشد بخارانیم، باور کن...) چه برسد به وبلاگ بازی و این سوسول بازی ها!
دو- دوران سیدنی
این روزها در تنهایی خودمان در سیدنی به سر میبریم و تا به حال هم حال هیچ کاری نداشتیم. حتی ذره ای هم به مقاله ها و سایر چرندیات علمی مربوط به پروژه سر نزدیم. فکرش را بکن! همین روزهاست که استادم با تیپا مرا از دانشگاه که هیچ از سیدنی و استرالیا هم بیرون کند! در این چند وقت که کمتر از یک ماه است، حتی حال نداشتیم برویم پیگیر شویم ببینیم کی پولمان به حسابمان واریز می شود. بعد تو بگو چرا آپ نمیکردم!
خلاصه اینکه اصلاً به کسی ربطی ندارد کجا بودیم و چه میکردیم. مهم این است که از غیبت صغری در آمدیم و تا غیبیت کبری چند وقتی فرصت هست! هر کسی هم این سوالات را تکرار کند الهی که ... اصلاً فحش میذارم! هر کی بپرسه خیلی چیزه! (چیزش را خودمان می دانیم و خودمان، اصرا نکنید، به نفع خودتان است که ندانید).
به هرچه فکر نکنیم نمیشود به وضعیتی که در آن گیر کرده ایم فکر نکرد.
از هیچ چیز که نگران نباشیم، از ویزا و ثبت نام دانشگاه نمیتوانیم نگران نباشیم.
از هر چه بگذریم از سخن دوست نمیتوانیم بگذریم که از همه چیز خوشتر است.
* کاش همیشه خوشی های کوچکمان اینقدر ساده و بی ریا باشد مثل امروز! همه با هم با نیتی پاک و دلی صاف. حتی در هوای ابری و باران، کاش دلهامان همینطور خالی از ابر ریا بماند. آمین!
واقعا سخت است که بیاییم و چیز بنویسیم در این چیزمان. چیزمان نمی آید واقعاَ. اما خب بالاخره گفتیم ننوشته از دنیا نرویم. اگر از احوالات ما خواسته باشید ملالی نیست جز دوری شما! البته به غیر از آن ملال دیگری هم از نداشتن حال است که آن را هم بیخیال!
این روزها کلاس زبان می رویم، کتابهای علمی می خوانیم، بیرون می رویم و سگ لرزه می گیریم. خلاصه اینکه احساس میکینم زنده هستیم و از آن زندگی گیاهی تا حدودی خارج شده ایم. البته هنوز برای ویزا هیچ اقدامی نکرده ایم. این بود گزارش حال و احوالمان. شما چطورید؟
روز بروز از خواندن کتابهای علمی مان بیشتر خرسند میگردیم و احساس میکنیم چقدر خاک بر سر بودیم که زودتر سراغ این کتابهای لذتبخش نیامده بودیم. فقط حیف که این روزها کمتر وقت داریم. یعنی خواب و کلاس زبان نمیگذارد که بیشتر وقت داشته باشیم. علت نیاپیدنمان هم عمدتاَ همین است اما شما بکامنتید ما میخوانیم. اِهِم! باید برویم به کارهای علمی مان برسیم. شما به کارتان برسید...
* وقتی خیالت را لب باغچه سر بریدم، باور نمیکردم که خوابت را ببینم. من که قبل از آن بیخواب تو بودم، خوابت را نمیدیدم ولی حالا چرا...
ما بیکاریم و دیگران میکارند (=کار میکنند).
ما می نالیم و دیگران گریه میکنند.
ما زجر میکشیم و دیگران قهر میکنند.
این چه بلاگستانی است که "همه رفتن کسی دور و برم نیست"؟ چرا در لیست دوستان ما همه دارند درجا میزنند. به قول معروف : فاستبقو الخیرات!
میگویند سفر، جوان را مرد میکند اما ما را فقط از کار میندازد. میگویید نه! خب بگویید. ما را مرد هم نکرد که نکرد، البته شاید چون وقت مرد شدن پیدا نکرده ایم. ممکن است سفرمان به خارج ما را مرد کند ولی این سفرهای داخلی مطلقا نه! هنوز هم باید برویم و برگردیم تا به نتیجه برسیم. اینبار منتظریم نامه ای به دستمان برسد و به سفارت برویم.
راستی! هاردمان هنوز خراب است و ما نیز خراب آن! میدانیم امیدتان برای آپ کردنهای زود به زودمان به یاس تبدیل شد و سعادت خواندن وبلاگمان را مطابق معمول از دست میدهید.
-----------------------------------------------------------------------------
برادرمان میگوید که ما دیستایمی داریم (که به نوعی مقدمه افسردگی حاد است) اما ما نه جاییمان درد نمیکند و نه میدانیم به کجایمان میگویند دیستایمی! شاید به آنفلانجایمان مربوط میشود که بار تمام سختیها و شلیهای زندگیمان را به دوش میکشد. فقط این سوزشهای گاه و بیگاه آنفلانجایمان اجازه خواب راحت را از ما میگیرد و تمرکزمان را به هم میریزد و سرمان را به درد می آورد که برادرمان به این حالت میگوید دیستایمی ولی برای من همان"سوزش آنفلانجا" است. دوستان میگویند "ک.سخلی"، اما تو بگو "اُسکلی". نهایتا زیاد فرقی نمیکند، مهم نتیجه است که هیچ است. تریفلوپرازین اگرچه میتواند مفید باشد برایمان اما ما که خودمان میدانیم، دوای دردمان انگیزه است، انگیزه!
به زودی خواهیم آمد.
نه! اشتباه نکن! اصلا قصد غر زدن ندارم. نمیخواهم به شهرداری فحش بدهم که بعد از 10 روز معطلی یک میلیون و سیصد از ما تیغ زدند. اصلا هم به جاییمان بر نمیخورد اگر قرار است ثبت احوال هم برای کاغذ بازیهایش ما را یک هفته دیگر سر بدواند و در نتیجه ما را راهی خدمت مقدس بنماید. مهم این است که باز هم تیرمان به سنگ خورد. مهم اینست که بعد از اینهمه دوندگی ما باز هم داریم میدویم و همه چیز را باز هم به همان آنفلانجایمان حواله میکنیم. مهم اینست که تازه داریم درک میکنیم خداوند این آنفلانجا را برای چه درون ما به ودیعه نهاده است. مهم اینست که ما تا جان در بدن داریم به دنبال خلاصی از این مردمان ِ آنفلانجا گشادِ اداره نشین ِ کار به تاخیر انداز هستیم.
مادربزرگ عزیز! ما که از تو خاطره ای نداریم ولی درست در همین بحبوحۀ کارهای اداری ما که به صاحب سند خانه (مادر گرامیمان) نیاز مندیم باید خاطره ساز میشدی و دار فانی را وداع میگفتی؟
محضر و دفتر ثبت اسناد جای خوبی است اگر بخواهی با همسر گرامی برای ثبت ازدواج بروی وگرنه که ... توی محضر و محضردار!
"هر چه به خودم فشار می آورم فایده ای ندارد. محکم تر! باز هم محکمتر! آهاااا! کف دستم را ببین! پر شده. فقط باید شیر آب را با فشار باز کرد تا دستم تمیز شود. فشار آب، ماده لزج چسبناک سبز رنگ را از کف دستم به همه جا میپاشد و ..." از خواب میپرم! عطسه ام میگیرد: حالا خوابم تعبیر شد!
پیام اخلاقی: قبل از خواب خودتان مثل بچه آدم بروید فین کنید!
سرما خوردگی برای من یکی عجیب نیست. حداقل هر 2 ماه یکبار به مدت 2 هفته سرماخورده ام. این یعنی اینکه در 25 درصد اوقات صدای طبیعی و حال طبیعی ندارم. گلویم (نه جای دیگرم) خارش دارد. سینه ام خس خس میکند. با هر عطسه استخوانهای دنده ام با درد شدید از هم باز میشوند و کلیه هایم منقبض میشوند و به مثانه ام نزدیک میشوند. سردرد هم که برای ما طبیعی است. تب هم تنها با دو تا استامینوفن کدئین رفع میشود. شکممان هم که گلاب به رویتان یا اصلا کار نمیکند یا اینکه دم به ساعت ریغمان جاری است!
حالا خودت بگو این کرگدن، ریغو هست یا نیست؟
جمله معترضه: مادر من! میدانی که از سوپ متنفرم! برام آش درست کن!
پ.ن.: خوشبختانه مبلغ پیش بینی شده ما اشتباه بود و قرار است کمتر به شهرداری بسُلفیم. اما بدبختی اینجاست که حالا حالاها کار ما را راه نمی اندازند. هنوز در نوبتیییییممم!!! ...یدم به این کاغذ بازی اداره جات!
میدانم، خوب میدانم. خجالت آور است. سرافکندگی ام را نمیبینی؟ نمیدانم چه باید بکنم. یعنی میدانم ولی نمیتوانم. اما سرافکندگی ام از ناتوانی ام نیست از چیز دیگری است، از جنس دیگری است. میدانی:
شرمنده از آنیم که در روز مکافات اندر خور عفو تو نکردیم گناهی
چند روزی است که از سفر برگشته ایم. فکر میکردیم با دست پر برگشته ایم اما زهی خیال باطل. به جایی گیر کردیم که هیچکس فکرش را هم نمیکرد! شهرداری!!! حال که میخواهیم سند ملکی را در رهن بانک بگذاریم تا ضمانتنامه بگیریم و مجوز خروج را متعاقباً، شهرداری بایستی بازدید میکرد از خانه ما و تمام خلافیهای آن هم رو شد! مبارک است ان شاالله! حال امید ما این است که جواب استعلام بانک را بدون نیاز به پرداخت خلافی بدهند که این کار البته غیر ممکن (و نه محال) مینماید! در غیر اینصورت پرداخت 15-10 میلیون تومان (که میزان دقیق آن مشخص نیست هنوز) در این مدت کوتاه برای ما کاملا محال (و نه غیرممکن) مینماید. به خودمان فحش میدهیم که چرا درست همین تابستان بود که تصمیم گرفتیم به خانه خراب شده مان سر و سامان بدهیم. اول آبان هم اعزام داریم به خدمت!حق داریم به مملکت و نظام و وظیفه اش فحش بدهیم یا نه؟
از آنطرف هم اگر ما زودتر به این کارهایمان سر و سامان ندهیم ممکن است به کلی پذیرشمان کنسل شود! چرا که قول داده بودم تا آخر این هفته تمام شود ولی مثل اینکه باید دوباره استمهال بنماییم!
پ.ن.: تو رو خدا روضه نخون که چرا غر میزنی! وگرنه به تو هم فحش میدم!
ما همچنان زنده ایم. البته اگر بشود اسم زندگی گیاهی را واقعا زندگی گذاشت. در این حالت، عدم دسترسی به اینترنت نیز این وضعیت را مضاعف کرده است. به همین دلیل اگر نمیتوانیم زیاد بیاییم و سر بزنیم و بخوانیم و بگوییم، بر ما خرده نگیرید. فقط نمیدانم چرا باید کارهای ما اینقدر پیچ بخورد. این را حالا دیگران هم فهمیده اند! لعنت بر پدر و مادر کسی که در کارهای ما آشغال بریزد!
امروز که باید خوشحال باشیم از موافقت NIOC با تعویق تعهد ما، همان نامردان همیشگی آنفلانجا نشین ما که حتی خبری هم از این موضوع ندارند به اعصاب ما گَُ.هی زده اند که بیا و ببین. ولی خب به هر حال NIOC ارضاء شد. حال مانده است که برویم و وزارت محترم علوم را ارضاء کنیم. بعد از آن هم نظام وظیفه و بانک و ...
این ماه رمضان که در آن روزه نمیگیریم برایمان از همه رمضانهایی که در آن روزه میگرفتیم سخت تر بود. کی تمام میشود!؟ اعصاب من دیگر کشش این همه استرس را ندارد. استرسی که نصفش به خاطر ... است و نصف دیگرش به خاطر ... . یک نصفه دیگر هم برای اوضاعی است که از بس گفتم همه میدانید. جمعاً میشود یکی و نصفی.
ضرب المثل کرگدنی: بادکنکی که بترکد دوباره هم باد میشود!!!
ته نوشت برای کسی که نمیخوانَدَش: گفتم که چند روزی زود آمده ای! تازه این اوضاع قمر در عقرب من و خانه را که نمیدانی! گذشته از اینها من هنوز باور نمیکنم که تو منظورت همانی باشد که من دوست دارم منظور تو باشد. نمیدانم چه بگویم، نمیدانم! خاک بر سر من!
باز هم باید نگران و چشم به راه بود. این نتیجه سفر ما بود. دیگر حالمان دارد به هم میخورد. دیگر از اینکه قلبمان از سینه مان کنده شود و تا حلقمان بالا بیاید و ... این وسط تو هم شدی قوز بالا قوز! لااقل کمی دیگر صبر میکردی تا بدانم چه میخواهم بکنم بعد سر می رسیدی! آمدی بپرسی خرت به چند؟ اینگونه دست ودلم را نلرزان، خسته ام!
*
**
*** همین