این روزها هر جا که سر میزنی از شهلا مینویسند و از بیگناهیش!!! و عاشقانه هایش و انگار روضه اعدام شهلا این روزها بازارش گرمتر از روضه امام حسین است. سوالی که من دارم این است آنهایی که از شجاعت شهلا میسرایند و از آسمان عشق او ریسمان می بافند، اصلا فکر کرده اند که چه بر سر لاله آمد و چه بر خانواده او گذشت و چه کردند عده ای از این آزادیخواه (نما) ها با آنان. جایی که میگویند اگر رسانه ها و ... دم از بیگناهی شهلا نمیزدند به احتمال زیاد خانواده لاله به بخشش رضا می دادند.
اما قصه این است که هیچ کس دلش برای شهلا نسوخت. یکی دلش برای جنس زن سوخت و یکی آنفلانجایش از دست جنس مرد! یکی دلش برای مرد سوخت و آنفلانجاش برای آنکه کسی را ندارد تا زنش را برایش قطعه قطعه کند. از همه خنده دارتر و وحشتناکتر آنهایی بودند که جنایت را به صرف آنکه یک زن انجامش داده برایش مجازاتی کمتر از مجازات موجود میخواستند و انگار بخشش را وظیفه خانواده مقتول میدانستند. عده ای بودند که میگفتند چرا محمدخانی اعدام نشده که زن دوم داشته و لابد هنوز برایشان هضم نشده که چرا کلینتون اعدام نشد و چرا مونیکا کسی را نکشت. شهلا عاشقی بود که برای رسیدن به عشقش آدم کشت و همه هم برایش سوت و کف میزنند و جماعت زن سالار (که با فمینیسم که موافق آنیم کاملا متفاوت است) فریاد میزنند که "فساد از هرزه گی مردان به زنان سرایت میکند". تف بر عشق او و اوف بر توجیهات شما! شاید حتما باید کسی عزیزتان را بکشد تا درد آنان را حس کنید. تا بدانید سخت تر از از دست دادن عزیز، ...شعرهایی است که شما مینویسید و میگویید. بحث درست یا غلط بودن اعدام بحثی است جدا که حتی در امریکا هم حل نشده است. مشکل من از آنهایی است که از قاتل قهرمان میسازند و از مقتول و اولیا دم قاتلین بالفطره! و نیز از آنهایی که بدنبال ماهیگیری در آب گل آلود هستند. همچنین از ملت شهید پروری (و تازگی قاتل پرور) که تا یک نفر چرندی گفت همچون گله گوسفند نشخوار میکنند و تکرار!
* من همیشه سعی میکنم اینجا چرندیات سیاسی و اجتماعی را دخالت ندهم ولی نمیشود دیگر. به هر حال هر کس این متن را بخواند و در وبلاگش از شهلا بنویسد برایش در کامنت دانی اش فحش مینویسیم.
+ این پست برای پسر همسایه مان بود که یک هفته بعد از ازدواج زنش از او
طلاق گرفت و بابت مهریه آمدند وسایل سوپر بابای ۷۰ ساله اش را بردند. ۱ ماه
بعد بابا دق کرد و به سالش نرسیده مادرش هم رفت ...
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت 18:44  توسط کرگدن ریغو
|
عاشقانه ترین نامه ها، یا هرگز فرستاده نمی شوند یا هرگز خوانده نمی شوند
داریم نامه می نویسیم ...
مظنه مهریه چنده؟
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت 14:53  توسط کرگدن ریغو
|
وقتی بگویند هر چه کار ظرف سه ماه گذشته کردی را بگذار در کوزه آبش را بخور! بگویند چون جواب درست نمیدهد احتمالا روش اشتباه است. بگویند بهترین راه این است که با یک روش دیگر کار را از صفر شروع کنی. بگویند تنها ۳-۴ ماه طول میکشد که اینکار را انجام دهی. آنوقت معلوم است که به زمین و زمان فحش میدهی. معلوم است که سرت را میخواهی بکوبی به دیوار. معلوم است که میخواهی هی پشت سر هم سیگار بکشی. معلوم است که هی کاپوچینوی بزرگ سر میکشی. معلوم است که میروی آن بالا هی راه میروی و هی راه میروی و تمام گناهان صغیره و کبیره ات از آخرین شب ادراری بچگی تا اولین ... (هرچه فکر کردیم نتوانستیم واژه مناسبی پیدا کنیم برای همین ... گذاشتیم، فکرت هم منحرف نشود اصلا معنای بدی ندارد بی ادب!) جلوی چشمت رژه می رود و آنها را عامل اینهمه بدبختی میدانی و بعد می اندیشی که چقدر ابلهی که نمیتوانی کارت را درست انجام بدهی. معلوم است که برمیگردی و به خودت فحش میدهی که تو که استعداد درس ندای پاشو برو دختر بازی حداقل خاک تو اون سرت کنن! معلوم است که میروی ناامیدانه پی اشتباهاتی میگردی که یک ماه بوده است پی شان بودی و نیافتی شان. معلوم است که مینشینی و دوباره از ساده ترین معادلات را دوباره خودت حل میکنی. معلوم است استادت به تو تلفن میکند که «خیلی اعصابم از این مقاله خرد شده! هرکاری میکنم معادله اش رو بدست نمیارم». معلوم است که به نویسنده مقاله ایمیل میزنی که کمکم کن. معلوم است که نویسنده مقاله هم به تو جواب میدهد اما نمیتواند بفهمد که تو کجای حل مساله اشتباه کرده ای. معلوم است او یک چیزی میگوید که فکر میکنی هیچ ارتباطی به موضوع ندارد اما در حقیقت بدون آنکه تو یا خودش هم بداند دارد! معلوم است که میبینی یک جایی را اشتباه کرده ای که عقل جن هم به آن نمیرسیده است. آنوقت تنها کاری که میکنی این است که به استادت ایمیل میزنی که «یافتم! یافتم! و ...». آنوقت منتظر مینشینی تا فردا صبح شود و برنامه را چک کند تا ببیند درست کار میکند یا نه و جوابت را بدهد. در همین حین میایی اینجا و همانطور که داری دعا میکنی به درستی، غلط را یافته باشی وبلاگت را آپدیت میکنی.
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 15:58  توسط کرگدن ریغو
|
ما نفهمیدیم این چه وضعیتی است که باید یک مدت طولانی گورمان را گم کنیم بعدش پیدایمان بشود و یکی دو پست بنویسیم و بعد دوباره برویم و همان داستان چند بار تکرار شود. به نظر میرسد که جماعت اناث تنها کسانی نیستند که پریود دارند. ما هم پریود میشویم و به تناوب میاییم اینجا چند خطی مینویسیم و بعدش میرویم تا ماه بعد! اگر هم غیبتمان بیشتر از یک ماه شود حتما از درسمان "باردار" هستیم. یکی نیست بگوید "یا بشین سر کار و زندگیت و اینجا نیا یا هم اگه میای مثل بچه آدم مرتب منظم بنویس آخه! مرده شورتو ببرن، ایش ایش!". حالا این هم بماند که اگر کسی بیاید و ببیند که ما اینچنین نوشتیم بعد اینهمه مدت، میگوید "خاک تو اون سرت کنن! همون نیای بهتره، نبودی لااقل چرند نمینوشتی دیگه".
البته تقصیر خودمان هم نیست اصلا نوشتن را یک جوری فراموش کرده ایم. همیشه برای نوشتن فرمولمان این بود که چند خط مقدمه چینی کنیم و بعد ربطش بدهیم به اصل مطلب و در آخر هم از آنهمه چرت و پرت اول یک نتیجه اخلاقی یا غیر اخلاقی بگیریم. ولی الان که می آییم تا میخواهیم مقدمه چینی کنیم آنقدر غرق مقدمه میشویم که کشش میدهیم که اصل مطلب را به طور کلی فراموش میکنیم. آنوقت مجبوریم همه نوشته ها را پاک کنیم و صفحه بلاگفا را ببندیم.
گذشته از این حرفها، واقعا احساس دوگانگی شدیدی میکنیم. واقعا داریم بیمارهای دوقطبی (Bipolar) را درک میکنیم. صبح حالمان آنقدر خوش است که از فرمولهای مقاله ها هم خنده مان میگیرد و عصر آنقدر بیتابیم که روی صندلی بند نمیشویم و دلمان میخواهد سرمان را روی میز بکوبیم و آخر شب هم رقصمان میگیرد و نیمه عریان (یا کمی بیشتر از نیمه) جلوی آینه قدی میرقصیم. خوابمان هم که نمی برد و مجبوریم تلویزیون ببینیم یا PES 2009 بازی کنیم.
---------------------------
پی نوشت: این پست هم همینجوری مقدمه اش طولانی تر از خودش شد! ولی اینبار پاکش نمیکنیم بلکه تحولی در درونمان ایجاد گردد.
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم مهر 1389ساعت 11:27  توسط کرگدن ریغو
|
وقت زیادی برای نوشتن ندارم و هر آن ممکن است این سنگر نه چندان مستحکم را ول کنم و بروم و مدتی بنشینم در خلا، چرا که روده بزرگمان فشار زیادی را وارد میکند در حال حاضر.
داریم خودمان را ملامت میکنیم که چرا دیشب خودمان را زدیم به خواب وقتی دوستانمان پشت سر هم زنگ می زدند که بیا برویم گردش این آخر هفته ای را. البته چاره ای هم نبوده و نیست. نمی شود کنسرت فردا را بیخیال شد و رفت سراغ گردش و تفریح و شنا! آن هم در این هوای خنک که نمیشود حدس زد یک ساعت دیگر بارانی است یا آفتابی! آخ! دیدی چی شد؟ همین الان یادم افتاد بلیت را توی دانشگاه جا گذاشته ام و فردا باید اینهمه راه را کج کنم و بروم آنجا بلیت را بردارم. ای …دم به این حواس! فردا را دوست دارم … فعلا باید سری به گرم و نرم ترین جای خانه بزنم و بعد بروم سراغ خرید هفتگی. از این پسره هم خوشمان نمی آید که همین الان وارد شد، تخمی!
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 13:8  توسط کرگدن ریغو
|
این تعطیلات easter خیلی به موقع بود. خدایش بیامرزد این jesus christ را (حالا زنده یا مرده خدا بیامرزدش). بعد از ۴-۵ هفته سنگین استراحت به موقعی است که بنشینیم و فیلم ببینیم و فیلم ببینیم و فیلم ببینیم. امروز ۵ تا. خیلی وقت پیش دانلود کرده بودم و تازه الان وقت کردم ببینم. public enemies را پسندیدیم ولی هرکاری کردیم نتوانستیم بفهمیم چرا این Twilight چرا اینقدر اسم درآورد. به جز بازیگر نقش اول زن (bella که اسمش را نمیدانیم) هیچ چیز چشمگیری نداشت. البته خوب نباید هم انتظاری داشت از فیلم رومانس آن هم از نوع ومپایری (باز صدرحمت به قسمت اولش). کلا از فیلمهای عشقولانه مخصوصا هالیوودی بدمان می آید. البته جالب است که بهترین فیلم عمرمان را Pride and Prejudice میدانیم و غیر از آن از هیچ فیلم عشقولانه ای یادمان نمی آید لذت برده باشیم. وقتی میگفت you have bewitched me, body and soul بند دلمان پاره میشد و دلمان میخواست ضعیفه مرحومه مغفوره کنارمان باشد تا بهش بگوییم you have killed my soul, stop bullshiting me ولی خب نشد. به درک! در عوض وقتی توی این توایلایت میگفتند I can't live without you و آن یکی هم میگفت I don't want to live without youحالمان بد میشد و عوقمان میگرفت مخصوصا اینکه از این پسر سوسول خونخوار اصلا خوشمان نمی آید bitch! اینها البته مهم نیست فعلا تو مود public enemies هستیم: bye-bye blackbird
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم فروردین 1389ساعت 19:25  توسط کرگدن ریغو
|
کسی صدایش را نمیشنود پس خودمان را راحت میکنیم. یکی نیست بگوید صدایش را خفه کردی، با بویش چه میکنی. کلا آن افیس قبلی بهتر بود اگرچه ایرکاندیشن نداشت ولی فضای کافی داشتی که هر غلطی دلت میخواهد بکنی. تازه لازم نبود حتی برای یک سرپا خلا هم کارت بکشی تا در باز شود. تازه آنجا میتوانستی غذایت را هم بخوری ولی اینجا نمیشود و باید بروی آن یکی ساختمان. از همه این مباحث که بگذریم اینجا نمیشود چرت زدم. آنجا چند تا مبل و کاناپه داشتیم که اینجا خیلی نبودشان را حس مینماییم. اینجا مثل این آفیسهایی است که توی فیلمها است: یک اتاق بزرگ که با پارتیشن یک فضای مربعی درست کرده اند و آدمها توی آن فضای مربعی مینشینند و کار میکنند و کار میکنند و کار میکنند. ما هم مینشینیم آنجا و فکر میکنیم و فکر میکنیم و فکر میکنیم، البته فقط آن زمانهایی که فیس بوک گردیمان تمام شده و یوتیوب خسته مان نکرده و فیلمی دانلود نمیکنیم و اخبار ورزشی نمیخوانیم. خوب است که حداقل شروع کرده ایم به انجام چند تست و نوشتن آن برنامه کذایی مان. ---------------------------------------------------------- * دچار عذاب وجدان شدیم. سر کلاس چیزی به آن بچه های زبان نفهم گفتیم که کلا غلط بود. دو شب است دارم هی فکر میکنم هفته بعد چه جوری برایشان توضیح بدهم که آنچه گفتم بهتان اشتباه بود از بیخ و بن. اگرچه تا به حال ممکن است خودشان فهمیده باشند که «عجب شاسی بود این یارو».
+ نوشته شده در شنبه هفتم فروردین 1389ساعت 13:13  توسط کرگدن ریغو
|
آنقدرها هم بد نیست وقتی عید را خانه نیستی. دیگر لازم نیست غصه این را بخوری که کارت توی فلان اداره گیر کرده و تا ۳-۴ هفته هیچ چیزی نمیتوانی بخوری. لازم نیست پاچه هایت را بالا بزنی و مثل یک برده بیفتی به جان فرش و قالی ها و هی التماس کنی که «مادر جان به خدا تمیز شده» و ننه ات بگویت «نه پسرم یه بار دیگه هم بشوریم تمیز میشه عزیزم» و آن یک بار چند بار دیگر تکرار شود. لازم نیست لحظه تحویل سال پای سفره بنشینی و به ننه ات غر بزنی که «مامان جان ما که همیشه ور دل هم نشستیم حالا این تحویل سال رو نمیشه دراز بکشم کنار سفره» یا «بزار الان کارم با کامپیوتر تموم میشه به خدا» و مادرت بگوید «درست بشین، خجالت بکش» یا «الان که دور همین قدر بدونین، فردا خدا میدونه هر کدوم کجایین» و ما مجبور شویم سر سفره هفت سین بنشینیم و بعد از تحویل سال روبوسی کنیم و هی شیرینی بخوریم و سر تقسیم تخمه ها بزنیم توی سر و کله هم و جک بگوییم و بخندیم و بخندیم و بخندیم. لازم نیست یادمان باشد که حتما توی جیب دامن برادرزاده ملوسمان عیدی بگذاریم یا خواهرزاده وروجکمان را بغل کنیم و ببوسیم و پول دستش بدهیم. لازم نیست تمام عید، فامیل و آشنایانی را تحمل کنیم که نه یک سال که چند سال بوده چشممان به جمال هم روشن نشده و اگرچه بعضی هاشان را ازشان بدمان می آید ولی مجبور باشیم بنشینیم و باهاشان تخمه بشکنیم و بذله گویی کنیم و آنها هیچکدام از جکهایمان را نگیرند و ما ضایع شویم. لازم نیست هی ننه مان غر بزند که «بچه بیا برو پیش مهمونا بشین زشته! … صبر کن با زیرپوش چرا میری، یه پیرهن بپوش» و ما نق بزنیم که «مگه چیه حالا با شورت که نرفتم» و او حواسش نباشد که ما خشتکمان روز قبل موقع تمیز کردن پنجره جر خورده. لازم نیست به این فکر کنیم که روزهای کسل کننده عید (از چهارم یا پنجم به بعد) را خودمان را با چی سرگرم کنیم و هر شب تا ۲-۳ صبح با برادران کوچکمان ۴ تایی بنشینیم و چرت و پرت بگوییم وخودمان را با چیپس و نوشابه آنهم فانتا سرگرم کنیم. لازم نیست صبح تا شب پای تلویزیون بنشینیم و فیلمهای پر از سانسور را تماشا کنیم و داستان واقعی را خودمان حدس بزنیم و به خاطر تکراری هایش به سازمانهای شهید ساز (شهید پرور سابق) فحش بدهیم* و خواهرمان به خاطر فحشهایمان به ما چپ چپ نگاه کند و لبش را گاز بگیرد. لازم نیست بعد از تمام شدن فیلم برای رفع خستگی با خواهرزاده ۳ ساله مان گشتی بگیریم و بار اندازش کنیم. نیازی نیست دستپخت بد خواهرمان را تحمل کنیم که آمده به مادرمان کمک کند و طبق معمول پیمانه دستش نیست و کم درست کند ما غر بزنیم که «حالا چرا کم درست کردی، من که هنوز گشنمه» و خواهرمان در کمال اعتماد به نفس بگوید «دیدی مامان! غذا درست به اندازه بود و هیچی اضافه نموند که دور بریزی». نیازی نیست شب قبل از سیزده به در هی ننه مان همه را زور کند که «به جای خونه نشستن بیاین برین توی مردم راه برین» و آخرش هم بگوید که «هر کی نیاد غذا هم نداره». لازم نیست صبح هی غر بزنیم که «مامان جان بیا بریم دیگه» و ننه مان بگوید «باشه بزار غذای بچه هایی که نمیان رو بذارم تو یخچال» و تا ظهر هی به همه غر بزنیم که «ناهارمون رو بده بخوریم» و بعد از ناهار و چرت هم دم به دقیقه بگوییم «شب شد بریم دیگه» و در راه برگشت هی نق بزنیم که «چرا پخش ماشین رو درست نکردی هنوز» و کل مسیر را نیمه خواب و بیدار باشیم. دیگر لازم نیست باز روزهای آخر تعطیلات را تحمل کنیم که یکی دارد میرود زاهدان و آن یکی شاهرود و آن یکی بیرجند و خودمان هم یا باید برویم کرمان یا تهران و فردا صبحش با باسن خواب رفته لنگ لنگان برویم سراغ زندگیمان! آنقدرها هم بد نیست وقتی عید را خانه نیستی.
* آقا ما نداریم آنتن! داداشمان هی غر میزند که میخواهم بخرم ولی هی نمیخرد و ما هم که عزممان آنجایمان جمع نمیشود که برویم و بگیریم و غرهای ننه محترم را تحمل کنیم.
بعد از پست نوشت: این پست همه دلتنگیهای من است. ما همه اش سعی میکردیم این پست جوری باشد که این انکارهایمان مصنوعی خوانده شود ولی انگار نشده. پس بگذارید تصحیح کنیم: نمیدانی چقدر تلخ است وقتی عید را خانه نیستی! نمیدانی وقتی با لبخند لحظه به لحظه عیدهای قبلی را به خاطر می آوری و اشک در چشمهایت جمع میشود چه حالی دارد. نمیدانی ...
+ نوشته شده در یکشنبه یکم فروردین 1389ساعت 7:13  توسط کرگدن ریغو
|
آن اوایل که آمده بودیم چون جایی نداشتیم، رفتیم یک
هاستل که کلی آدم داشت و خیلی شان هم دانشجو بودند. اوایل قصد داشتیم که
ظرف یکی دو هفته خانه ای بیابیم ولی آن یکی دو هفته ۵ ماه به درازا کشید و
ما تصمیم به خروج نگرفتیم تا اینکه کل هاستل را منتقل کردند به یک
suburb دیگر که رفت و آمد دانشگاه مشکل بود. به همه جامان خوش گذشت مدتی
را که آنجا بودیم. هر روز گپ و فوتبال دستی و پینگ پنگ، هر شب فیلم، هر
جمعه شب پارتی، هر هفته فوتبال، هر یکی دو هفته هم گردش. خلاصه اصلا حوصله
مان سر نمی رفت آنموقع که آنجا بودیم. تنها مشکلی که آنجا داشتیم این بود
که تنها هفته ای یکی دو روز میرفتیم دانشگاه و به عبار دیگر ماتحتمان را
بسیار گشاد نموده بود. حالا اما اوضاع فرق کرده و محل سکونت ما خواب آور
است و ما ترجیح میدهیم هر روز را در دانشگاه بگذرانیم. هر از گاهی اما
میبینیم دوستان قدیم را. جمعه شب تولد یکیشان بود و برنامه شام دوستان
دانشگاه را بیخیال شدیم و رفتیم آنجا. آخرین بار پارتی خداحافظی یکی شان
یکماه پیش بود که دیده بودیمشان. دیشب هم بعد مدتها خنده دارترین هایشان
را بار دیگر دیدیم و خندیدیم و خندیدیم. ولی مطمئنیم دیگر غذای کره ای را
امتحان نخواهیم کرد، آن هم با آن قاشقهاشان (قاشق هستند یا چنگال نمیدانم)
ولی خب این بار اول غذا خوردن با دو تا سیخ هم لذتی دارد.
کم کم داریم با شرایط جدیدمان وفق پیدا میکنیم. یعنی دیگر آن کهنه (شاید
خرده) شکستگی هامان را به آنفلانجایمان حواله میکنیم. البته اینکه چسبیده
ایم به کار و سرمان شلوغ است هم خوب است. کم کم میشود گفت یاد گرفته ایم
چطور زندگی کنیم. یاد گرفته ایم چطور استادمان را مجبور کنیم که بهمان کمک
کند. یاد گرفته ایم که چطور تکنسینهای آزمایشگاه را واردار به کار کنیم و
از همه مهمتر یاد گرفته ایم چطور خودمان را مجبور کنیم به کار. از این به
بعد هم هر تصمیمی بگیریم عملی میکنیم به خصوص تصمیمهایی را که شبها قبل از
خواب میگیریم. بهترین تصمیمها همیشه برای ما همانها بوده اند ولی هیچوقت
عملیشان نکرده ایم. اما این تغییری است که باید در خودمان بدهیم وگرنه
همین loser که هستیم باقی خواهیم ماند. فعلا می شود گفت به قول فریدون
مشیری «از هراس انفجار سکوت، من کار میکنم، کار میکنم، کار».
۱. ریدم به این tv که هیچی ندارد به جز فیلمهای تخمی تخیلی! من دلم big bang theory میخواهد نه x-men.
۲. ریدم به این هوای ابری که نمیشود در آن تنی بزنی به آب!
۳. اینست Now Playling ما: «فکر میکنی کی هستی، فکر میکنی چی هستی؟ که با
سنگ غرورت قلب منو شکستی، فکر میکنی زوریه، خاطرخواهی پولیه، دوست داشتن
آدما فکر کردی اینجوریه …»
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم اسفند 1388ساعت 21:10  توسط کرگدن ریغو
|
مریضم. انگار یک چیزیم می شود. صدای نفسهایم را میشنوم. انگار دارم بالا می آورم. چشمهایم می سوزند و سرم سنگین شده، درست مثل حالتی که چند روز است خلا نرفتی. حس میکنم یک تکان کوچک به نشیمنگاه بدهم باعث می شود که هرچه درون حلق و گلویم احساس می کنم بریزد بیرون. ولی میدانم که هر چه هست همین کثافتی است که توی گلویم گیر کرده. شاید کافی است همین را بالا بیاورم تا حالم خوب شود ولی انگار نمی شود. نه راه رفت دارد و نه راه برگشت. چسبیده و ول کن معامله هم نیست. اما مشکل این است که به خودم میگویم «مرد که گریه نمی کند». ای تف توی این مردانگی که نمی شود بهش ر.ی.د.
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم اسفند 1388ساعت 18:30  توسط کرگدن ریغو
|
آخر مگر مریضی؟ الان وقت این … خوری ها بود؟ کدام …خلی گفت از این غلطها بکنی؟ اما هر چه که هست خوب کاری کردی! بالاخره باید یک روز اینکار را میکردی! به قول معروف جلوی ضرر را از هر جا بگیری منفعت است! ای تو روح این منفعت!
------------
-از چه دلتنگ شدی؟ دلخوشیها کم نیست، مثلا این خورشید، کودک پس فردا، کفتر آن هفته.
یک نفر دیشب مرد ...
+ نوشته شده در جمعه هفتم اسفند 1388ساعت 21:37  توسط کرگدن ریغو
|
می گویند سه شنبه annual review خواهیم داشت و باید بنشینیم و بگوییم ظرف این مدت چه می کرده ایم. ولی ما هر چه فکر میکنیم در این ۶ ماه گذشته چه میکردیم به نتیجه ای نمیرسیم. داخل فرم سوالی بود که کارتان تا کجا پیشرفت داشته! ما تنها چیزی که به ذهنمان می رسید این بود که آیا کارمان را شروع کرده ایم یا نه! قبل از آمدنمان به این سرزمین خیال میکردیم روزی که اینجا برسم آنچنان خر میزنیم و کار میکنیم که همه انگشت به دهان بمانند. ولی حالا کمال همنشین در ما اثر کرده و به رسم خوشان زده ایم به گشادی! دیگر از خودشان هم بدتر شده ایم. قبل از سال نو هفته ای یک یا دو بار دانشگاه می رفتیم. اما تصمیم گرفتیم که در سال نو بیشتر برویم دانشگاه و الان هر روز می رویم دانشگاه. اما تنها کاری که میکنیم این است که تا قبل از نهار فیس بوک را بچرخیم و ایمیلهایمان را جواب بدهیم. بعد از نهار هم که میگیریم میخوابیم. بعدش هم چند ساعتی یوتیوب را دوره میکنیم و یکی دو تا فیلم دانلود مینماییم و آخر سر هم خسته و کوفته برمیگردیم خانه. این گزارش آنچه بود که در این مدت مینمودیم. حال اگر چنین پیشرفتی را در فرممان بنویسیم و با خودمان ببریم برای مصاحبه نمیدانیم تا چه حد می توان به این امیدوار بود که به ما اجازه بدهند که ادامه تحصیل بدهیم و از این حالت probationary خارج شویم.
اما گذشته ها گذشته! به نظر می رسد با شروع ترم جدید سرمان به شدت شلوغ خواهد شد. باید فرترن را یاد بگیریم کامل تا بتوانیم برنامه مورد نظرمان را بنویسیم، آزمایشاتمان را هم کم کم باید شروع بنماییم، به خاطر یک مشت دلار هم باید برویم با دانشجوهای لیسانس سر و کله بزنیم و حل تمرینشان را به عهده بگیریم. آنهم درسی که هیچی ازش نمیدانیم. خدا به داد ما و دانشجوهایمان برسد. به نظرمان می رسد که این ترم می تواند پرتگاهی شود برایمان برای سقوط به پله های ترقی در درس! اما هیچ کدام اینها آزارمان نمی دهد. تنها چیزی که آزارمان می دهد اینست که هنوز ویرجین مانده ایم!!!
+ نوشته شده در شنبه یکم اسفند 1388ساعت 18:39  توسط کرگدن ریغو
|
از این احساسی که الان دارم متنفرم! نمی توانم تحملش کنم! احساس اینکه سر کار گذاشته شده ای و با همه چیزت بازی می شود سخت است. اینکه اعماق ته ات به تو بگوید که «ریدی پسر!» ولی خودت باورت نشود مشکل است. نمی شود گفت که «خب به درک!». نمی شود همه چیز را به اندامهای تناسلی ات حواله کنی! نمی شود که بگویی این نشد یکی دیگر! نمی شود که! الان هم احساس آن بچه های زبان نفهمی را دارم که دارند پا می کوبند زمین و جیغ می کشند تا مادرشان برایشان فلان چیز را بخرد در حالیکه می دانند مادرشان هیچ اهمیتی نمی دهد. آخرش هم دنبال مادرشان راه میفتند و میروند خانه ولی همچنان عر می زنند. یک حالتی مثل لجبازی در اوج ناامیدی! یک چیزی شبیه اینکه منتظری یکی بگوید «باشه فردا میخرم برات تخم سگ!». این را هم بدانی که دروغ می گوید و نمیخرد ولی میخواهی همین را بشنوی که بهانه ای شود برای ساکت شدنت! یک چیزی توی این مایه ها! یک حالت مسخره و بی معنی یا به عبارت بهتر تخمی! مثل حالتی که به خودت فحش میدهی چرا پسته خوردی و صورتت پر جوش شده ولی اگر پسته ببینی باز مثل خر میخوری! نمی دانم این حالتی که دارم همه این حالتهاست یا کمی از همه این حالتها! ولی هر چه که هست از درد دندان و سوز ...ون هم بدتر است! دست از سرم بردار تخمی!
+ نوشته شده در جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 17:16  توسط کرگدن ریغو
|
دیگر نمی توانم. حتی اگر بخواهم هم نمی توانم. انگار که دست و پایم را بسته باشند و با چوب بزنند توی سرم ولی من حتی نای فرارکردن هم ندارم. انگار انقدر چوب خورده ام که سفیدی مغزم از دماغم جاری شده و روی زمین چکه میکند و من به تنها چیزی که فکر میکنم این است که چقدر خوابم می آید. به این فکر میکنم که الان خواب چقدر می چسبد. اینجور مواقع بهترین دوا خواب است. خوابت نبرد هم اشکال ندارد خودت را به خواب بزن. الان هم ما احساس چوب خوردگی می کنیم. احساس میکنیم ما را بین دو صفحه فلزی موازی گذاشته اند و آرام آرام دو صفحه را به هم نزدیک میکنند تا کوچکم کنند، تا خردم کنند، تا به چیزی تبدیلم کنند که از اول بودم (a piece of shit). وقتی که صدای ترکیدن استخوانهایم را می شنوم و لخته های خون درون حلقم را مزه می کنم، احساس میکنم که خوابم می آید. خیلی خوابم می آید ...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 7:46  توسط کرگدن ریغو
|
نمی دانیم چه شد که هوس کردم این خراب آباد را آپ کنیم. شاید بیکاری، شاید بی حوصلگی، شاید نا امیدی، شاید این وضعیت نا بسامان روحی و روانیمان یا ... ای تو اون روحت!
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم بهمن 1388ساعت 2:3  توسط کرگدن ریغو
|
این روزها حالمان خوب است! دلیل غیبتمان همین حال خوبمان است و بس.داریم لذت می بریم از زندگی و تنها چیزی که کم داریم این است که شبها با نوازش ضعیفه بخوابیم و صبح ها هم بوسه ضعیفه از خواب بپریم و بهش فحش بدهیم. تا اطلاع ثانوی پستی در این وبلاگ نخواهید دید مگر اینکه حالمان دوباره بد شود یا اینکه بهتر شود!
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 1:55  توسط کرگدن ریغو
|
بابا به مولا سر پا نمی شود شاشید. هرچقدر هم
سعی کنی نمی شود که نمی شود. البته بماند که ما حتی سعی هم نخواهیم کرد. از همه
بدتر این است که در حین این کار ممکن است دوستت بیاید و کنار تو شروع کند به این
کار و خصوصی ترین عضو بدن را ببیند. حالا ما این همه حساسیم وگرنه خیلی از
دوستانمان ایرانی و غیر ایرانی همه سر پا کار خودشان را می کنند. شاید ما هم بعد
یک مدت برایمان طبیعی شد دیده شدن اعضای خصوصی بدنمان.
جدا از مساله خلا، مساله غذا هم فکر ما را مشغول
کرده. بعضی وقت ها بدجوری لذت می بریم از غذاهای آماده ای که می خریم. ولی
خودمانیم بین همه آنها پیتزایش یک چیز دیگر بود انگار. وقتی داشتیم آن را می
خوردیم انگار دیگر زن داشتن یا نداشتن (رجوع شود به پست قبل) برایمان مهم نبود.
اصلا یک کاری می کنیم. با یکی از این کارکنان پیتزا دومینو رابطه جنسی برقرار می
کنیم و مخش را می زنیم برایمان پیتزا بیاورد همه اش. اینجوری هر پیتزایی که می
آورد ما 11 دلار سود می کنیم. 10 تا پیتزا که بیاورد ما هم می بریمش ساختمان wentworth دانشگاه. آنجا یک چیز 30-40 دلاری می
خریم برایش کلی هم حال می کند. تازه جمعه شب ها هم می رویم خانه اش. فردایش هم می
رویم حمام و گردش و ... زیبا، جادار، مطمئن و البته باصرفه!!! دوست دختر از این
بهتر؟؟؟
پ.ن.: کلی حال کردیم با دیدن تصاویر و فیلمهای
امروز فیس بوک و یوتیوب! ایول!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 1:42  توسط کرگدن ریغو
|
این روزها گرفتاریم. نه! گرفتار درس و کار و این برنامه نیستیم. گرفتار خودمانیم. دیگر نه Porous Media برایمان جذابیت دارد، نه Rock Mechanics، نه Fluid Mechanics و نه Adsorption. برای مدتها آرزویمان ور رفتن با اینها بود و چه می دانم مطالعه و تحقیق در مورد این چرت و پرتها. حالا که کارم شده همین، می بینیم که نمی توانیم سر و کله بزنیم با آنها. نه! Don't give me wrong. هنوز هم خوشمان می آید. اما دست و دلمان نمی رود طرفشان. دلمان می خواهد همه اش بخوابیم. در خواب همه چیزمان یادمان می رود حتی چیزمان! اصلا یک کار دیگر می کنیم. می رویم دائم الخمر می شویم تا راحت همه چیز را فراموش کنیم. این روزها فقط یک چیز خیلی آزارم می دهد. یک چیز را می خواهم فراموش کنم. تنهایی را! این تنهایی fuc.king را نمی خواهیم. ما "زن" می خواهیم! زن نشد، دوست دختر! با فیلم پورنو که نمی شود حرف زد. با فاحشه که نمی شود حرف عاشقانه زد. اینها فقط تنهایی ات را خیس تر می کنند. کی می شود ما هم یکی را داشته باشیم تا عاشقانه صدایش کنیم "ضعیفه"!؟ کجایی "ضعیفه"؟زودتر بیا تا عاشق فاحشه نشدم!
بعضی ها همیشه خوشحالند. بعضی ها پرحرفند. بعضی ها باهوشند. بعضی ها زرنگند. بعضی ها خوش شانسند. بعضی ها پولدارند. ما هیچ کدام اینها نیستیم. اما بابت اینها زیاد آنفلانجایمان نمی سوزد. آنفلانجایمان بیشتر از این می سوزد که بعضی ها ساده خوشبخت می شوند:
- پسر تازه از سربازی آمده بود. دختر زیباروی همسایه با چادر گل گلی و آش نذری پشت در ایستاده بود... (http://www.the-eleven.blogfa.com)
+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 23:43  توسط کرگدن ریغو
|
اصلا اعصاب نداریم. از دیشب خوابیدیم تا 6 بعد از ظهر. الان هم که ساعت 5 صبح است بیدار مانده ایم. البته از دوران کرمان این عادت در ما رشد قابل توجه کرد. جالب این است که وقتی زمان خواب و بیداری مان اینجوری تخمی می شود، راندمان مطالعاتمان هم بیشتر می شود. ما که تا به حال به زور هفته ای یک مقاله می خواندیم ظرف یک شب (آن هم در حین شام خوردن و خرید از eBay) توانستیم یک مقاله را از اول تا آخر بخوانیم. بیشتر باید درس بخوانیم. یک ماه است آمده ام اما هیچ کاری نکرده ام. می ترسم اخراج شوم! باور کن!
برنامه فوتبال دانشجوهای پی اچ دی و اساتید محترم این هفته به هم خورد. تنها بهانه برای فعالیت بدنی مان! امیدواریم برنامه فوتبال خوابگاه به هم نخورد وگرنه دوباره تمام شنبه و یکشنبه را خواهیم خوابید. اگرچه مارک گفت در فیس بوک برایم پیغام می گذارد ولی چندان به او اعتماد نداریم. کافی است دختران تصمیم بگیرند بروند حمام آفتاب بگیرند کنار دریا. آنوقت او هم عطای فوتبال را به لقای دوستان ناجنسش می بخشد. اینطور نمی شود ما هم از این دوستان ناجنس و چه بسا بدجنس می خواهیم!
بعد از پست نوشت: انگار این *نوشت ما اندکی مسأله ساز شده است. کسانی که با مخارج اینجا آشنایی داشته باشند می دانند 2000 دلار نه نشانه پولداری نیست اگر نشانه بی پولی نباشد. انگار با این جمله نتوانستیم منظورمان را بیان کنیم. پس مستقیم می پرسیم (اه! آی کیوی خوانندگان ما هم به خودمان رفته!). منظورمان این بود که چرا ما تا به حال 200 دلاری ندیده ایم!
+ نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 23:46  توسط کرگدن ریغو
|
طاقت بیار رفیق، دنیا تو مشت ماست طاقت بیار رفیق، خورشید پشت ماست طاقت بیار رفیق، ما هر دو بی کسیم طاقت بیار رفیق، داریم میرسیم…